تبليغاتX
حرفهای پاييزی
شرح دلتنگی های من ....

 

 

خداحافظ همین حالا....!!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط قندعسل | 

 

عشقبازی به همین آسانی ست..

که گلی با چشمی


بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه سد

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو ، برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی ست
...

شاعری با کلماتی شیرین


دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی با جمعی

عشقبازی به همین آسانی ست
...

که دلی را بخری


بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی ست
...

هر که با پیش سلامی در اول صبح


هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه


لقمه ی نان گوارایی از راه حلال


و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی ست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط قندعسل | 

 

ترسم نیست از دیوار، از بن بست، از سایـــه..

تاریک ِ تاریکم؛ من از من می ترسم!

من از سایه های ِ شب ِ بی رفیقی،

 من از نا رفیقانه بودن می ترســـــم !؛

دارم یاد می گیرم كه بعضی از خـاطــرات را تا كنم

 و در جیب كتم بگذارم ،

امـّا كتی ندارم . . . !؛

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط قندعسل | 

 

فصل سرما که گذشت
یاد آرید از آن شاخه بشکسته بید
یادی از غنچه آن گل، که هرگز نشکفت
و همه گلهایی، که ندیدند بهار
و بدانید، زمستانی هست
و بدانید اگر
سر آن فصل یخ آلوده، به بازوی بهار
دامن سبز بهار
بعد از آن قرمز و زردی، بشود تور سپید
در گشایید به بیداری این فصل بهار
شاید این فصل بهار
فصل دلدادگی و رویش خاک
شاید این فصل بهار
فصل بیداری دلهای شماست


«
کیوان شاهبداغی »

.

.

سلام دوستان گلم...نوروز باستانی رو به همه تبریک میگم ..

 امید دارم امسال سالی پر برکت و متفاوت باشه برای همگی

پوزش می خوام از همه اون هایی که نتونستم همراه قدم هاشون باشم

.

.

 




+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط قندعسل | 

 

کودکتر که بودم...

 دلم راحتتر جا می ماند

ولی این روزها دیگر جا نمی ماند

بعضی وقتها انقدر دلم برای آنروزها تنگ می شود...

که لباس تازه اتو کشیده ام به تنم چروک می نماید!

.

 .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط قندعسل | 

 

همه می دانند ..همه می دانند

.من و تو از آن روزنه سرد عبوس..باغ را دیدیم..

و از آن شاخه بازیگر دور از دست سیب را چیدیم..

همه میترسند..

همه میترسند.

اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و نترسیدیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط قندعسل | 

 

سرانجام هر غمي به پنجره اي باز ختم مي شود

پنجره اي که آنجا  امید ميدرخشد

هميشه رويايي بيدار مي ماند

آرزويي که خشنود مي کند گرسنه اي را

قلبي سخي

دستي باز

چشمي مواظب

يک زندگي ، زندگي اي که با ديگران تقسيم  میکنيم

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط قندعسل | 

 

حرف من ، حرف خودم نیست

حرف خاکه ، حرف ریشست 

 حرف دیروز ندیده ، حرف فردا و همیشست

صحبت سکوت سرده ، آدمای توی قابه

حرف این صورتکا نیست ، حرف اون ور نقابه

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط قندعسل | 

 

چیزی نمی توان گفت...زیرا که غربت او...در وصف نیاید آخر

  • حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند. ( دكتر علي شريعتي)
  • در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم وستم زندگی میکنند.وبرحسینی میگریند که آزادانه زیست وآزادانه مرد....(دکتر علی شریعتی ) 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط قندعسل | 

 

بازگشت .....

این یه غیبت کاملا اجباری بود که سعی میکنم دیگه تکرار نشه.........!!!

ازدواج و از این برنامه ها هم نبود... بی خودی به دلتون وعده شیرینی و ولیمه هم ندید!!! (قابل توجه بعضی هاااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

زود زود میام با پست های قشنگ.... فعلا یه کوچولو در گیر دانشگاه هستم(اینم توضیح عدم حضور)

امتحانات تموم بشه این قدر پست میزارم که کچلتون کنم...

در ضمن از اون دوست های گلی که تو این مدت فراموشم نکردن واقعا ممنونم...گلن دیگه!

(نکته:آخر مشخص نشد راز این غیبت چی بود ؟...اجبار برای ازدواج یا ازدواج اجباری..)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط قندعسل |