![]() |
![]() |
|
| شرح دلتنگی های من .... |
|
خداحافظ همین حالا....!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط قندعسل |
|
|
عشقبازی به همین آسانی ست..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط قندعسل |
|
|
ترسم نیست از دیوار، از بن بست، از سایـــه.. تاریک ِ تاریکم؛ من از من می ترسم! من از سایه های ِ شب ِ بی رفیقی، من از نا رفیقانه بودن می ترســـــم !؛ دارم یاد می گیرم كه بعضی از خـاطــرات را تا كنم و در جیب كتم بگذارم ، امـّا كتی ندارم . . . !؛
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط قندعسل |
|
|
فصل سرما که گذشت
. . سلام دوستان گلم...نوروز باستانی رو به همه تبریک میگم .. امید دارم امسال سالی پر برکت و متفاوت باشه برای همگی پوزش می خوام از همه اون هایی که نتونستم همراه قدم هاشون باشم . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط قندعسل |
|
|
کودکتر که بودم... دلم راحتتر جا می ماند ولی این روزها دیگر جا نمی ماند بعضی وقتها انقدر دلم برای آنروزها تنگ می شود... که لباس تازه اتو کشیده ام به تنم چروک می نماید! . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط قندعسل |
|
|
همه می دانند ..همه می دانند .من و تو از آن روزنه سرد عبوس..باغ را دیدیم.. و از آن شاخه بازیگر دور از دست سیب را چیدیم.. همه میترسند.. همه میترسند. اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و نترسیدیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط قندعسل |
|
|
سرانجام هر غمي به پنجره اي باز ختم مي شود پنجره اي که آنجا امید ميدرخشد هميشه رويايي بيدار مي ماند آرزويي که خشنود مي کند گرسنه اي را قلبي سخي دستي باز چشمي مواظب يک زندگي ، زندگي اي که با ديگران تقسيم میکنيم |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط قندعسل |
|
|
حرف من ، حرف خودم نیست حرف خاکه ، حرف ریشست حرف دیروز ندیده ، حرف فردا و همیشست صحبت سکوت سرده ، آدمای توی قابه حرف این صورتکا نیست ، حرف اون ور نقابه |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط قندعسل |
|
|
چیزی نمی توان گفت...زیرا که غربت او...در وصف نیاید آخر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط قندعسل |
|
|
بازگشت ..... این یه غیبت کاملا اجباری بود که سعی میکنم دیگه تکرار نشه.........!!! ازدواج و از این برنامه ها هم نبود... بی خودی به دلتون وعده شیرینی و ولیمه هم ندید!!! (قابل توجه بعضی هاااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) زود زود میام با پست های قشنگ.... فعلا یه کوچولو در گیر دانشگاه هستم(اینم توضیح عدم حضور) امتحانات تموم بشه این قدر پست میزارم که کچلتون کنم... در ضمن از اون دوست های گلی که تو این مدت فراموشم نکردن واقعا ممنونم...گلن دیگه! (نکته:آخر مشخص نشد راز این غیبت چی بود ؟...اجبار برای ازدواج یا ازدواج اجباری.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط قندعسل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این بلاگ برای من خلوتگاهی امن خواهد بود تا راز های سینه ام را بدون هیچ تعارفی در آن به نگارش در آورم...
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|